نمونه ای از متن ترجمه شده:
ساختار آسیب شناسی مرزی
مفهوم کنونی اختلال شخصیت مرزی از دو سنت تقریبا متفاوت برآمده است (استون، 1980). توصیف پدیدارشناختی مرزی را میتوان تا افکار کراپلین ردیابی کرد که برخی اختلالات شخصیتی اَشکال رقیق شدۀ اختلالات روانی حاد بویژه اسکیزوفرنیا هستند. تاثیر دوم از مشاهدات روان تحلیل گری می آیند که گروهی از بیماران هستند که در مرز بین روان پریشی و روان رنجوری قرار دارند و از اینرو در مرزهای قابلیت تحلیل پذیری هستند.
مفهوم DSMی از اختلال شخصیت مرزی
این خاستگاه ها منجر به دو استفاده متفاوت از اصطلاح مرزی (اشپیتز، انیکات، و گیبون، 1979) گردید: مجموعه ای پایدار از ویژگی هایی که فرض میشود به طور ژنتیکی با اسکیزوفرنیا مرتبطند و منظومهای از ویژگیهای مرتبط با بی ثباتی و آسیب پذیری است چنان که در کارهای گانرسون و سینگر (1975) و کرنبرگ (1967) بیان گردیده است. در تلاشی برای افتراق این دو مفهوم، اشپیتز و همکارانش ویژگیهای توصیفی آن دو وضعیت را فهرست کردند و از مجموعه ای از روانپزشکان خواستند که دو بیماری را که خودشان درمان میکردند، نمره گذاری کنند: یک بیمار که آن روانپزشک او را مرزی در نظر گرفته بود و یک بیمار کنترل که شدیدا بیمار بود اما تشخشی روانپریش یا مرزی نگرفته بود. نمره گذاری ها با تحلیل علملی بررسی شدند. یک راه حل دو عاملی گزارش شد که برای توسعه معیار تشخیصی DSM-III برای اختلالت شخصیت اسکیزوتایپال و مرزی استفاده شد. معیار مرزی تغییر اندکی در نسخه های بعدی DSM متحمل گردید.
آزمایش نتایج تحلیل اشپیتز (1979) آموزنده است. یک راه حل دوعاملی برای 22% از واریانس تحلیل عاملی نمرات بیماران مرزی محاسبه شد و 33% در تحلیل ترکیبی دو مجموعه از نمرات محاسبه گردید. بعلاوه، یک راه حل پنج عاملی در حالت بهینه ظاهر گردید. سه عامل باقیمانده به تفصیل توض داده نشدند، اما ظاهرا آنها بی ثباتی عاطفی، انزوای اجتماعی، و بدگمانی را نشان میدهند. برخی معرفهای الگوی ناپایدار مرزی که در معیار تشخیصی اختلالا شخصیت مرزی در DSM-III استفاده شده است، تقریبا بار عاملی کمی دارد، و هیچکدام بار عاملی بالای 0.45 در نمونۀ بیماران مرزی نداشت.
برخلاف این خاستگاه های تکاندهندۀ تجربی، مفهوم اختلال شخصیت مرزی به سرعت توجه بالینی و پژوهشی جلب نمود. این معیار شکل یافته به نظر می رسید جنبه های مهمی از آسیب شناسی شخصیت را در بر دارد. با این حال، همپوشی بیش از حد با دیگر اختلالت و شکست در مطالعات چندمتغیری برای بدست آوردن تشخیص، نشان میدهد که این تشخیص به وضوح از دیگر اختلالات متمایز نگردیده و نوعی طبیعی نیست که نسان دهندۀ ساختار زیستی زیرساز شخصیت باشد. در عوض، همانند سایر طبقههای اختلالات شخصیت، یک نوع مصنوعی است که برای مرتب ساختن مشاهدات بالینی دربارۀ اختلالات شخصیت به کار میآید.